« كسب درآمد از فروتل »
دوستانتان را به يك شغل پردرآمد و آسان دعوت كنيد : « جزئيات »
Email:
شعر - غزل

شعر

از من نرسد به تو گزندی

 

از من نرسد به تو گزندی

هم نیستم آنکه می پسندی

تو مومن و زاهدی و من هیچ

جز کافر پست درد مندی

خاموش نشین که نشنوم هیچ

حرفی و نصیحتی و پندی

من مومن زلف و روی خوبم

دل به که به دین من نبندی

در گردنم از کمند زلفی

افکنده زمانه سخت بندی

آتش زندمم به خرمن دین

خورشید رخ نقاب بندی

من کافر و مومنانت اینان

یارب تو کدام می پسندی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 14:16  توسط تغزل  | 

گوهر

 

به دستت گوهری خوش داری اما

نهانش می کنی ، از دیده ی ما

مگر من افعیم یاقوت داری

که می ترسی بترسانیم آیا؟

و آیا دزدم و می ترسی از من؟

که شاید من بدزدم گوهرت را

نه من دزدم ، نه افعی ،گوهرت کو؟

چرا می ترسی از این ترس بی جا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:33  توسط تغزل  | 

نقطه چین

 

نقطه چینم ، نقطه چینی بی نصیب از واژه ها

پاسخم را از تو می پرسم ، بگو ای آ شنا

آشنایی مرده گوئی ، بین من با مردمان

شادم اما از همین تنهایی بی انتها

بس که طی شد زندگی در بد خیالی مرده ام

ای خیال آشنا بشکن خیا ل نا به جا

بی تو حتی معنی آزادی ما بندگی است

با تو حتی بندگی هم می شود مطلوب ما

می پسندی خلوت ما را اگر ا ی نازنین

واژه ها را از وجودم شسته ام ، پاکم کنون

با تو معنایی دگر دارم ، برون از واژه ها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:33  توسط تغزل  | 

سنگ قشنگ است

 

باید عادت بکنم مرگ قشنگ است

باید عادت بکنم مرگ قشنگ است

زندگی در شب بی رنگ قشنگ است

من اگر زشت شدم آینه زشت است

به خدا صورت این سنگ قشنگ است

صلح و آسودگی و مهر و صفا چیست؟

من نمی خواهمشان، جنگ قشنگ است

عاشقی وای عجب لکه ی ننگی است

لکه بر دامن این ننگ قشنگ است

آسمان خانه ی آزادی ما نیست

پر زدن در قفس تنگ قشنگ است

برگ بر شاخه چه بی معنی و بد روست

زیر پا خش خش این برگ قشنگ است

کودکان این سر و این سنگ بکوبید

بر سر سار صدا سنگ قشنگ است 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:32  توسط تغزل  | 

همیشه آخر این قصه مرگ سهراب است

 

گذشت صبح تمنا و دیده بی خواب است

ببین که خانه ی خواهش خراب سیلاب است

نمی شود که بگویم چقد دلخواهی

هنوز کشتی خواهش اسیر گرداب است

ببین پرنده ی تنها که در قفس بستی

چگونه در تب تکرار بی تو بی تاب است

تویی که هم سفر رودخانه خواهی رفت

بدان که آخر این رودخانه مرداب است

همین که شب شد و باید کمی به شب تابید

تمام فلسفه بافی کرم شب تاب است

برای ما که نفهمیده ایم که شب زیبا است

بگو به ماه که این جا چه جای مهتاب است

اگر چه رستم از این جنگ رو بگرداند

همیشه آخر این قصه مرگ سهراب است

خوشا به حال تو کم را زیاد می بینی

بساط کولی کم بین همیشه بر آب است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:31  توسط تغزل  | 

که می داند که دنیا کی تمام است

 

کلاغی هم که با غم هم مرام است

چرا با بلبل اینجا هم کلام است

پلنگی در کمین است این حوالی

چرا آهسته آهو در خرام است

ببخشایم خدا بیزارم از دین

چه دین است این که غیر از این حرام است

خدایی باید این دل را نگه دار

سری می جنبد انگاری سلام است

به هر در می زنم ، در بسته بی قفل

نمی دانم که این دیگر چه دام است

چه بی صبرانه می خواهم بمیرم

که می داند که دنیا کی تمام است

شبی آتش کنید، آتش  زنیدم

هنوز این آتش بی چاره خام است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:30  توسط تغزل  | 

ملکوت دل من خانه ی تو است

 

 

ملکوت دل من خانه ی تو است

دل عجب بین ، که چه دیوانه ی تو است

عید من بود ،که دیدم مه خویش

این ترانه همه عیدانه ی تو است

تا کجا  می رودم ، پای  فرار

تا در این دام، همه دانه ی تو است

تو پر از شوری و من خسته و پیر

عمر ما باده ی پیمانه ی تو است

نه نشستم ،نه نشینم، من مست

تا در این جام همه باده ی تو است

تا ابد مدح تو می گویم و مست

روم آن خانه که کاشانه ی تو است 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:29  توسط تغزل  | 

دفترچه ی خاطرات

 

حالا کم کم هزار سالی است

دفترچه ی خاطرات خالی است

استاد ندیده ایم و هر روز

هر ثانیه زندگی سوالی است

 بسیار صد آفرین بر این پیر

مشغول هنوزه ی تعالی است

هر چند که چکه می کند سقف

در باور ما که خشک سالی است

این خانه خراب شد ببینید

دیوار ستون همه خیالی است

بودن که دلیل زندگی نیست

پروانه ببین که نقش قالی است

ای مردمکان شما بگویید

در کوچه ی زندگی چه حالی است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:29  توسط تغزل  | 

گر چه که در صوت نی ، حال و هوا نیست، هست

 

 

گر چه که در صوت نی ، حال و هوا نیست، هست

در دل دیوانگان ، شور و صفا نیست، هست

دوری دل بردگان ، گرچه جفا هست، نیست

وعده هر روزشان ، گرچه وفا نیست، هست

عشق که آید به دل، کینه روا می شود

خسرو فرهاد کش، گرچه ز ما نیست، هست

در غم کامی جهان، مانده به بن بست اگر

نسخه ی مه چهره گان ، گرچه شفا نیست، هست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:28  توسط تغزل  | 

آن طرف تر هر چه بود از دست رفت

 

 

آن طرف تر هر چه بود از دست رفت

باید اینجا زیر بار هست رفت

مثل ما دیوانه ای هم بود، حیف

دست و پایی زد، ولی از دست رفت

پاره پیراهن فروش شهر نیز

کوله بار نا امیدی بست رفت

کودکی آمد هیاهویش بلند

کوچه های بی رمق را گشت، رفت

ما نفهمیدیم، شاید بد نبود

روزگار نیست آمد، هست رفت 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:27  توسط تغزل  | 

چشمی به هم زدیم و دیر شد

 

چشمی به هم زدیم و دیر شد

دل معصیت نکرده پیر شد

فرهاد تیشه ای گرفت و رفت

شیرین نشست و عشق اسیر شد

چشمی که تشنه نگاه بود

با طعنه های تشنه سیر شد

بادی که می وزید ناگهان

پیغام مرگ را سفیر شد

پروانه های باغ یک به یک

مردند و باغ هم کویر شد

آری تمام شد زمان ما

چشمی به هم زدیم و دیر شد

شایسته ی نبودنیم و حیف

بیهوده خاک ما خمیر شد 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:27  توسط تغزل  | 

نغمه خوان عشق و مستی قلب من تنها نبود

 

نغمه خوان عشق و مستی قلب من تنها نبود

قلب او هم کم کمک ، از عشق ومستی می سرود

بین ما چیزی نشد تا فتنه بر خیزد از او

من بر او دل بسته بودم، او به من دل بسته بود

روزگاری را نشستیم و، در آتش سوختیم

من نگفتم او نگفت از این نگفتن ها چه سود

بی خیال هر چه تا امروز و تا الآن گذشت

می توان از نو نشست و لحظه ها سر نمود

تار اگر از عشق کامی پود اگر از عشق او است

می توان روزی به همدیگر گره زد، تارو پود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:26  توسط تغزل  | 

چشم تو

 

امشب از چشم تو دارم، طلب جام دگر

تا که صبحی رسد از رفتن یک شام دگر

ابر و باد و مه و خورشید که بر کام من اند

بی حد از این همگان می طلبم کام دگر

گر چه در بی خبری بود که آرام شدیم

با تو امروز گرفتم، پی آرام دگر

آتشم زن به سراپای وجود از سر مهر

تا که در آتش عشقت، بپزد خام دگر

 من رضا بودم و کامی لقبم  بود، ولی

با تو در عشق تو دارم، لقب و نام دگر

دین که آلوده ی دنیا شد و شد، خانه ی زور

بهتر آن است مسلمانی اسلام دگر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:26  توسط تغزل  | 

هرگز

 

دور از تو با کسی ،من و صفا هرگز

دور از تو با کسی ،من و صفا هرگز

جز در جفای تو، من و وفا هرگز

من ساده مثل مهر، تو مهربان من

با مهربان خود، من و ریا هرگز

چشم تو قبله گاه، کعبه تو دل ربا

من حج کجا روم، من و منا هرگز

راضی نمی شوم، جز با رضای تو

بی تو ز زندگی ، من و رضا هرگز

بیمارم و طبیب ، تنها  تویی بیا

بی نسخه های تو، من و شفا هرگز

بی آبرو شدن، در عاشقی روا است

عاشق از این زمان، تو و حیا هرگز

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:25  توسط تغزل  | 

هنوز

 

این خسته که در  خواب و خیال است هنوز

این خسته که در  خواب و خیال است هنوز

سر مست به دنبال وصال است هنوز

آن همه جاه و جلالم که نرفت از یادت

دل صاحب آن جاه و جلال است هنوز

هر چند که آلوده شد این عشق به ترس

سر چشمه ی این عشق زلال است هنوز

ما را چه که در دین چه حرامی و حلال

در مکتب ما عشق حلال است هنوز

باید آ ن بیشه به آتش بکشد شیر غرور

در بیشه اگر شاه ، شغال است هنوز

در عشق گذشت این همه ایام چه زود

فریاد که این دلشده لال است هنوز 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:24  توسط تغزل  | 

می ترسم

 

من از نادان درس آموز ، می ترسم

من از نادان درس آموز ، می ترسم

من از دیوانه ی دل سوز، می ترسم

  نمی ترسم  من  از افتادن این  درس

من از استاد ترس آموز ، می ترسم

نمی ترسم  من از تاریکی  شب ها

من از شمع دروغ افروز، می ترسم

 نمی ترسم من از دشمن خیالی نیست

من از هم سنگر مرموز، می ترسم

نمی ترسم که غیری کینه می ورزد

من از یاران کین اندوز  می ترسم

نمی ترسم  من  از عریانیم ، حتی

من از خیاط تهمت دوز می ترسم

 نمی ترسم من از امروز و فردا هیچ

 من از فردای بی امروز، می ترسم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:23  توسط تغزل  | 

می ترسم

از این تردید بی هنگام می ترسم

از این تردید بی هنگام می ترسم

از این تصمیم نا فرجام می تر سم

جماعت تشنه و مرداب آرام است

از این آرام نا آرام می ترسم

ببین پروانه از آتش نمی ترسد

از این دیوانه از این خام می ترسم

زمستان سرد و شب برفی است می دانم

از این بد نا گریز ایام می ترسم

بیا خسرو که شیرین است خون ما

از این فرهاد خون آشام می تر سم

کجا باید به سر عشق پی بردن

از این نام آور بی نام می ترسم

عقابی باید از این کوه برخیزد

از این تردید بی هنگام می ترسم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:22  توسط تغزل  | 

نمی رسم

 

هرچند می روم اما نمی رسم

هرچند می روم اما نمی رسم

آن آدمم که به حوا نمی رسم

شب در نهایت زیبایی و سکوت

از شب چه سود، به فردا نمی رسم

مرداب بر سر راهم نشسته است

لعنت به من که به دریا نمی رسم

با دست سرد زمستانیم چه حیف

حتی به حد تمنا نمی رسم

حتی برای تقاضای زندگی

هرگز به آری آیا نمی رسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:22  توسط تغزل  | 

شب

روزگاری است گرفتار شبیم

سنگ چینی سر دیوار شبیم

نت نویسیم و ندانسته هنوز

پی تحریر نت تار شبیم

دار علم کرده که شب دار زنیم

سر برافراشته بر دار شبیم

نازنین خوب ببین بخت بد ماست

در شب اما پی انکار شبیم

نسخه ی یک شبه بیهوده مپیچ

سالیانی است که بیمار شبیم

امدیم از شب و رفتیم به شب

تا نفهمیم که تکرار شبیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:19  توسط تغزل  | 

زهره

زهره گر چنگی به چنگ آری بزن

پنجه ای در پرده ی تاری بزن

روزگاری رفت و شد هنگام کار

دست دل در دامن کاری بزن

غرقه  در رویای کابوس خودیم

پرده نو کن ساز بیداری بزن

 گوشه ی باغی،گلی شاداب نیست

تیشه ای در ریشه ی خاری بزن

ما که بیماریم از این آشفتگی

سر، سر بالین بیماری بزن

مهربانی از تو خود، نا ممکن است

بر دل ما دست آزاری بزن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:53  توسط تغزل  | 

به زمین تشنه باران، گنه است اگر نباری

تو که ابر آسمانی، همه آب ناب داری

به زمین تشنه باران، گنه است اگر نباری

تو ببار تا بروید، گل و بوته در گلستان

و چنان ببار دائم، نشود خزان بهاری

منشین مگو مرا چه، چه غم زمانه دارم

بنشین و چاره ای کن، تو امید روزگاری

به قفس نشتگان را، نه غم عقاب و شاهین

غم مرگ جان نیرزد، به اسارت حصاری

تو نرنج اگر حسودی، گله از تو کرده باشد

نشنیده تا کنون کس، ز کلاغ غیر قاری

گله ای  مکن  ز کامی، که نمی کند رهایت

ز گدا گشاده دستی، نبود امیدواری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:52  توسط تغزل  | 

گاو

من گاوتــرین گاو این حـــــــوالیم

از هرچه درد و غم و رنج خالیــــم

شرمنده نیســـــتم از این گاو بودنم

وقتی که قسمتی از این اهالیم

تا آب و علــف هســت و می خـورم

خوشــحالم و غم نیست حالــــیم

من یونجه می خورم و شیر می دهم

تنــها به فکر مسیـــــر تعالـــــیم

گفتــم که گاوم و از خر نفهـــم تر

یعنی نه یک سر سوزن سوالـــــیم

تا گوســفند و خر و اســب هسـت

من نیز قســمتی از این توالـــــیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:50  توسط تغزل  | 

تماشا ندارد دگر باغ ما

مرا چاره دیگر به جز مرگ نیست

که این زنده ماندن به جز ننگ نیست

تماشا ندارد دگر باغ ما

که بر شاخ سروم دگر برگ نیست

گریزانم از مهربانی، ببین

ببین صلح و مهری که جز جنگ نیست

ببخشم خدا تف بر این روزگار

که رندی به جز مکر و نیرنگ نیست

چنان زین جهان من به تنگ آمدم

برای من از مرگم آور خبر

که دیگر مرا چاره به جز مرگ نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:49  توسط تغزل  | 

شور و حال غزل

دوباره در دلم افتاده شور و حال غزل

ببین چه بر سرم آورده این خیال غزل

نشسته خیره نگاهم به عکس چشم تو تا

شکار شیر نگاهت شود غزال غزل

دلت شکستم و شرمنده ام ببخش مرا

ببین که دست تمنا شده وبال غزل

بمان که ابر امیدم ببارد و بدمد

دوباره میوه ی خوشبختی از نهال غزل

گناه خوردنش این بار هم به من برسد

بیا و پنجه فرو کن به سیب کال غزل

به راه و رسم جوانی زدم به سنگ غرور

شکستم آنچه نباید شکست بال غزل

نشسته ام که خداحافظی کنم بروم

نمانده دیگر از این بیشتر مجال غزل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:28  توسط تغزل  | 

ماه نقره ریز

ای ماه نقره ریز من ای اعتبار شب

حیف است روشنی تو در انحصار شب

می ترسم آنکه بی تو بمانم میان راه

تنها و خسته مانده در این گیر و دار شب

بارانی از ستاره و یک ماه شکل تو

این است انتظار من از انفجار شب

لبریز روشنی شده ای روز های من

شادم در انتظار تو در انتظار شب

با چشم های خیس من امشب وضو بگیر

تقدیم دست پاک تو این یادگار شب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:27  توسط تغزل  |